الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
86
إحياء علوم الدين ( فارسى )
و در حديث مجاهد است كه دل چون كف گشاده است ، هر گاه كه گناهى كند انگشت انگشت فراهم آيد تا همهء انگشتان فراهم شود و دل را ببندد و آن قفل است . و حسن گفت كه ميان بنده و خداى حدى است از معصيتهاى معلوم كه چون بنده بدان رسد خداى - عز و جل - دل او را مهر فرمايد ، و پس از آن او را توفيق نيكويى ندهد . و اخبار و آثار در ذم معاصى و مدح تايبان بىشمار است . پس واعظ بايد كه از آن بسيار تحصيل كند ، اگر وارث پيغامبر است - صلى اللّه عليه و سلم - چه او درم و دينار نگذاشت و علم و حكمت گذاشت ، و هر عالمى بر اندازهء آن چه از آن به دو رسيده است ميراث يافته است . نوع دوم حكايات انبيا و سلف است ، و آن چه بر ايشان گذشت از مصيبتها به سبب گناه ، چه وقع آن به غايت قوى است و نفع آن در دلهاى مردمان ظاهر ، چون احوال آدم - عليه السلام - در وقوع معصيت ، و آن چه ديد از بيرون افتادن از بهشت تا به حدى كه آمده است كه چون از درخت تناول كرد حلهها از تن وى بپريد و عورت او ظاهر شد ، و تاج و اكليل از روى او شرم داشتند كه بروند . پس جبرئيل بيامد و تاج از سر وى برداشت ، و اكليل از پيشانى وى بگشاد . و از فوق عرش ندا آمد كه از جوار من بيرون رويد ، چه كسى كه بىفرمانى من كند در جوار من نباشد . پس آدم بگريست و در حوا نگريست و گفت : اين اوّل شومى معصيت است كه از جوار دوست ما را دور كردند . و آمده است كه چون سليمان را - عليه السلام - بر خطاى وى معاقب فرمودند - براى تمثالى كه در سراى وى چهل روز پرستيده بودند ، و گفتهاند كه زوجهء وى از وى درخواست كه براى پدر او حكم كند ، و او براى تطييب دل وى گفت آرى و نكرد ، [ 64 ] و گفتهاند كه بدل خواست كه حق به دست پدرش باشد نه به دست خصم وى تا حكم بر وفق مراد وى باشد - پس چهل روز ملك از وى بستدند ، و او حيران و سرگردان بگريخت ، و كف نان مىخواست و نمىيافت ، و چون گفتى « من سليمان بن داودم ، مرا نان دهيد » بزدندى و سرش بشكستندى . و آمده است كه از خانهء زنى طعام خواست ، او آب دهن در رويش انداخت و از در خود براند ، و در روايت ديگر : زالى سبويى پر بول بر سر وى ريخت ، تا انگشترى از شكم ماهى براى وى بيرون آوردند ، و پس از گذشتن ايام عقوبت آن را در انگشت كرد ، پس مرغان بيامدند و بر سر او بايستادند ، و پريان و وحوش و ديوان گرد وى درآمدند ، و بعضى از آن كسان كه در حق وى خيانت كرده بودند معذرت كردند ، گفت : بدانچه پيش از آن كرديد شما را ملامت نكنم ، و بدين چه اكنون معذرت مىكنيد نستايم ، اين كار از آسمان نازل شد و از آن چاره نبود . و در اسرائيليات آمده است كه مردى زنى به زنى كرد از شهرى ديگر ، و غلام خود را بفرستاد تا وى را بيارد . آن زن بدان غلام مايل شد ، و در مراودت و مطالبت وى مبالغت نمود . آن غلام در مجاهدهء وى بكوشيد و به عصمت الهى پناهيد . حق تعالى به بركت تقوى وى را به درجهء پيغامبرى